نقد و بررسی دیدگاه های ویتگنشتاین و بریث ویت درباره زبان دین

نوع مقاله: مقاله پژوهشی

چکیده

هدف نقد دیدگاه های غیرشناختاری ویتگنشتاین و بریث ویت از اهداف این تحقیق است که می تواند کارکردهای زبان دین را در عرصه های مختلف زندگی انسان نشان دهد. روش تبیین و توصیف تحلیلی دیدگاه های این دو متفکر مورد نظر است. یافته ها ویتگنشتاین و بریث ویت دارای نظریات مهمی در خصوص کارکردها و زبان هستند، زیرا آنها با نگاه پدیداری و غیرمعرفت بخش به گزاره های دینی کارکردهای خاصی را برای آنها در نظر می گیرند. ویتگنشتاین به کارکردهای زبان دین در زندگی دینداران و تفکیک ساحت های دینی از علمی، و بریث ویت با تحویل گزاره های دینی به گزاره های اخلاقی برای آنها کارکردهای خاصی را تعریف می کنند. نتیجه گیری تقریبا هر دو متفکرمورد نظر در محورهایی چون ایمان گرایی، عدم امکان ارزیابی عقلانی باورهای دینی، رد برتری یک دین بر دین دیگر و عدم کاشفیت از واقع آموزه های دینی اتفاق نظر دارند. چنین رویکردهایی منجر به تلقی ناقص و بعضا سوء تعبیر از آموزه های دینی و تفسیر نسبی گرایانه و انسان محورانه از کارکردهای زبان دین می شود

کلیدواژه‌ها


به نام خدا

 

 

نقد و بررسی دیدگاه های ویتگنشتاین و بریث ویت درباره زبان دین

قدرت الله قربانی

استادیار فلسفه دانشگاه خوارزمی، تهران

چکیده

هدف نقد دیدگاه های غیرشناختاری ویتگنشتاین و بریث ویت از اهداف این تحقیق است که می تواند کارکردهای زبان دین را در عرصه های مختلف زندگی انسان نشان دهد. روش تبیین و توصیف تحلیلی دیدگاه های این دو متفکر مورد نظر است. یافته ها ویتگنشتاین و بریث ویت دارای نظریات مهمی در خصوص کارکردها و زبان هستند، زیرا آنها با نگاه پدیداری و غیرمعرفت بخش به گزاره های دینی کارکردهای خاصی را برای آنها در نظر می گیرند. ویتگنشتاین به کارکردهای زبان دین در زندگی دینداران و تفکیک ساحت های دینی از علمی، و بریث ویت با تحویل گزاره های دینی به گزاره های اخلاقی برای آنها کارکردهای خاصی را تعریف می کنند. نتیجه گیری تقریبا هر دو متفکرمورد نظر در محورهایی چون ایمان گرایی، عدم امکان ارزیابی عقلانی باورهای دینی، رد برتری یک دین بر دین دیگر و عدم کاشفیت از واقع آموزه های دینی اتفاق نظر دارند. چنین رویکردهایی منجر به تلقی ناقص و بعضا سوء تعبیر از آموزه های دینی و تفسیر نسبی گرایانه و انسان محورانه از کارکردهای زبان دین می شود.

کلید واژه: دین، علم، زبان دین، نماد، کارکرد اخلاقی، واقع نمایی

 

  1. مقدمه

گسترش ابعاد گوناگون پیشرفت های علمی در قرون اخیر و موضع گیری های بعضا ناصواب برخی اصحاب کلیسا در غرب، به پدیده تعارض علم و دین دامن زد و با تداوم پیشرفت های علمی و گشودن اسرار جهان هستی، که برخی از آنها متعارض با ادعاهای کتاب مقدس بود، منجر به طرح دیدگاه های گوناگون در باب جدایی، تعارض و تقابل علم و دین، و در نتیجه به حاشیه راندن دین مسیحیت در جهان غرب گردید. این جریان علمی و دینی در قرون هجده و نوزده به اوج خود رسید، اما از اواخر قرن نوزده و با آغاز قرن بیستم، به واسطه آشکار شدن بطلان برخی ادعاهای گزافی علم و محدودیت های آن در پاسخ دهی به پرسش های اساسی بشر، نه تنها اندیشه تعارض و تقابل علم و دین تاحدود زیادی اعتبار خود را از داد، بلکه دیدگاه های استقلال و حتی وحدت علم و دین فرصت تنفس و فعالیت تازه ای یافتند. در نتیجه متفکران زیادی تلاش کردند تا با جداسازی قلمروها، روش ها و زبان علم و دین، برای آنها کارکردهای خاصی را تعریف نمایند و برخی نیز تلاش کردند تا نوعی وحدت یا مکملیت و همکاری را بین آن دو طرح کنند. در این میان هدف عمده فیلسوفان علم و دین، و فیلسوفان دین نجات دین بطور کلی، و مسیحیت بطور خاص از بحرانی بود که در تقابل با علم در آن دچار شده بود. متفکرانی چون تد پیترز، مک مولین، ایان باربور، آلوین پلانتینگا، آلیستر مک گراث، توماس کوهن، مایکل پولانی، کارل پوپر، هولمز رولستون، آرتور پیکاک، پلکینگهورن، نانسی مورفی، ایمره لاکاتوش، آلبرت اینشتین و رابرت جان راسل، تنها نمونه ای از اندیشمندان و فیلسوفان غربی بودند و هستند که هریک با رویکردهای گوناگونِ علمی، فلسفی، کلامی و جامعه شناسانه به این مهم توجه داشته و آثار مهمی را منتشر کرده اند.

در کنار این متفکران می توان فیلسوفان و حتی جامعه شناسانی را دید، که اگرچه به مساله تقابل، استقلال و یا همکاری علم و دین توجه دارند، اما دغدغه مهم آنها در درجه اول خود دین است، نه نحوه مناسبات آن با علم؛ زیرا تحولات متافیزیکی قرون اخیر جهان غرب تصاویر و برداشت های متفاوتی، چون دین انسان محور و شخصی، را به انسان مدرن معرفی کرده است که آن برخی از مهم ترین خصوصیات دین الهی، چون منشا وحیانی، را نیز از دست داده و در ادامه با گسترش اندیشه های متفکران پوزیتیویست در اوایل قرن بیستم، تلاش شده است تا معناداری هرگونه گزاره و ادعای دینی، متافیزیکی و اخلاقی بکلی نفی گردد و حجیت یقینی تنها به علم و گزاره های علمی نسبت داده شود. بنابراین با آغاز قرن بیستم و متاثر از نهضت فلسفی پوزیتیویسم منطقی کلیت معناداری گزاره های دینی مورد تردید اساسی قرار گرفت، که همین امر ذهن بیشتر فیلسوفان دین در قرن بیستم را به صدق یا کذب ادعای پوزیتیویست ها مشغول ساخت. زیرا تنها با معناداری گزاره ها و قضایای دینی است که کارکرد آنها، حتی در شکل حداقل آن، می تواند نوعی توجیه لازم را بیابد و پس از اثبات چنین کارکردی است که می توان برای دین و مدعیات دینی، در کنار علم جایی و فضایی را درنظر گرفت و از اعتبار گزاره های دینی دفاع کرد. در این زمینه نیز فیلسوفان بزرگی در غرب تاملات مختلفی داشته و برخی بر رد معناداری گزاره های دینی و در مقابل عده زیادی بر تایید آن نظر داده اند، اما تنوع رویکردهای این فیلسوفان باعث گردید تا همچنان پرسش از کارکردهای دین در عصر حاضر از بنیادی ترین پرسش های فلسفی و معرفت شناختی حوزه هایی چون فلسفه دین، کلام جدید، علم و دین، و الهیات فلسفی تلقی شود، پرسشی که نوع پاسخ های داده شده به آن، هم ماهیت و معنای دین و جایگاه آن را در زندگی انسان معاصر مشخص می سازد و هم نسبت آن را با علم و تکنولوژی بشر معاصر تعیین می کند که با این کار کارکرد دین تعریف مشخصی می یابد.

تنوع و کثرت دیدگاه های فلسفی در این خصوص، با نظر به محدودیت های این تحقیق قابل بررسی نیست، لذا تلاش می شود با در نظر گرفتن برخی مشترکات در دیدگاه ها و اهمیت آنها، با تمرکز بر دیدگاه های دو فیلسوف معروف و تاثیرگذار، یعنی لودویگ ویتگنشتاین[1] و بریث ویت[2] تحقیق شود که در دید آنها دین در زمانه حاضر چه  ماهیت و کارکردهایی دارد و اینکه کارکردهایی که آنها برای دین درنظر گرفته اند به چه میزان دارای قوت و اعتبار عقلانی است و چه مشکلاتی دارد؟ اهمیت نظریات دو فیلسوف مزبور، بطلان ادعای نگرش پوزیتیویستی مبنی بر بی معنایی گزاره های دینی، و باور آنها به معناداری آن گزاره ها و بیشتر تلاش شان برای تعریف نوعی کارکرد برای گزاره های دینی با نظر به معناداری آنهاست. به منظور آزمون نظریات متفکران مزبور، تلاش می شود نشان داده شود که تعریف ماهیت دین با نظر به کارکردهای آن، تنها یک تصویر از واقعیت دین است و نمی تواند کلیت آن را برای ما آشکار سازد. به همین دلیل دیدگاه های کارکردی مزبور ناتوان از تبیین دقیق و عقلانی کارکردهای دین است و نیازمند بازسازی بیشتری می باشد. ضمن اینکه نگرش پدیدارشناختی و کارکردگرایانه و تاثیرپذیری از پوزیتیویسم منطقی نزد این فیلسوفان  در نگاه آنها به دین، بالاخص مسیحیت، در جهان غرب، مانع از آن گردیده است تا آنها بتوانند نگرشی نسبتا جامع و تعمیم پذیر درباره کارکردهای ادیان ارائه دهند.

  1. ویتگنشتاین و کارکرد های زبانی دین

لودویگ ویتگنشتاین از فیلسوفان مشهور و تاثیرگذار معاصر دین است که دیدگاه او از منظر فلسفه تحلیل زبانی افق جدیدی را در نگاه به دین، بویژه زبان دین، و کارکردهای آن گشوده است. او ابتدا از نظریه جدایی روشی و زبانی دین و علم طرفداری کرده و برای آن دو قلمروها، روش ها و زبان های جداگانه ای را در نظر می گیرد که منجر به رفع تعارض آنها گردیده و این امکان برای هردو پیش می آید که کارکردهای مستقل از هم داشته باشند (باربور، 1385، ص 284-282). از سوی دیگر، ویتگنشتاین دیدگاه متفکران پوزیتیویست را درباره معیار قراردادن اصل تحقیق پذیری یا تایید پذیری،[3] بعنوان اصل تعیین کننده معناداری گزاره های دینی و علمی نمی پذیرد، بلکه برای هر یک ملاک جداگانه ای را در نظر می گیرد. درواقع او تلاش دارد تا با تکیه بر کاربردهای گوناگون زبان، نگاه جدیدی را درباره کارکردهای علم و دین داشته باشد. در این زمینه ابتدا نظریه تصویری زبان و معنا[4] و سپس نظریه کاربردی زبان و معنا[5] را طرح می کند. در نظریه تصویری، ویتگنشتاین، خاصیت زبان را حکایت و تصویرگری از جهان خارج می داند. لذا می گوید: یک گزاره تصویر واقعیت است. گزاره یک الگوی واقعیت است، آن گونه که به واقعیت می اندیشیم (Wittgenstein, 1969, 4-6). این سخن به این معنی است که زبان ما تنها به اندازه واقعیت های موجود جهان دارای واقعیت است و گزاره های زبانی نیز تنها در صورتی می توانند دارای معنای محصل باشند که تصویرگری آنها از واقعیات موجود خارجی باشد و اگر ما گزاره هایی داشته باشیم که نتوان برای آنها مابازای خارجی لحاظ کرد، چنین گزاره هایی بی معنا تلقی می شوند. به عبارت دیگر، حدود اندیشه ما همان حدود تصویرگری گزاره های زبانی از واقعیت هاست. در نتیجه با توجه به عدم وجود مرجعی برای گزاره های متافیزیکی، دینی و اخلاقی، چنین گزاره هایی نمی توانند معنای محصلی داشته باشند. به نظر می رسد این دیدگاه متاثر از اتمیسم منطقی است که ویتگنشتاین آن را در کتاب تراکتاتوس بیان می کند. او می گوید جهان همه آن چیزی است که وضع واقع است. و اینکه زبان تنها می تواند حقایق موجود خارجی را توصیف نماید، پس گزاره های زبانی که توصیف اموری خارج از جهان بالفعل باشد بی معناست (رک به: Wittgenstein, Ibid, 5-6 و نیز: مهدوی نژاد، 1384، ص 251 تا 259؛ پیرس، 1379، ص 43-42؛ گیلیس، 1381، 208-206). اما ویتگنشتاین در الزامات ناشی از نظریه تصویری معنا متوقف نمی شود، بلکه با تحول فکری که در او رخ می دهد با طرح نظریه کاربردی معنا و زبان، افق جدیدی را در دیدگاه خود درباره زبان و کارکرد گزاره های دینی می گشاید. نظریه کاربردی معنا بیان می کند که معنای هر واژه ای را کاربرد و استعمال آن است که تعیین می کند. ویتگنشتاین این دیدگاه را در کتاب پژوهش های فلسفی بسط می دهد. طبق نظر او، ما نباید برای یافتن معنای گزاره های یک زبان تلاش کنیم، بلکه باید تمام توجه خود را معطوف به کاربردهای زبانی کنیم. زیرا از طریق بازیهای زبانی[6] است که ما کارکردهای گوناگون زبان های مختلف را درک می کنیم، ضمن اینکه هر نوع بازی زبانی، مثل زبان علم یا دین، دارای کاربردهای خاص خود است. پس معناداری هر زبانی به تصویر واقعیت خارجی وابسته نیست، بلکه به نحوه کاربردها و استعمال آن ارتباط دارد(Wittgenstein, 1953, p 340-359). با این دیدگاه ویتگنشتاین ابتدا تلاش دارد تا نشان دهد که زبان علم و زبان دین دو زبان جداگانه و مستقلی هستند که دارای کاربردهای جدا و لذا معنای خاص خود هستند و از همین طریق است که می توان برای دین در عصر کنونی کاربردهای مشخصی را در نظر گرفت و از اعتبار آن دفاع کرد. لذا می توان گفت زبان علم توصیف پدیدارهای تجربی است، درحالیکه زبان هنر برای تحریک احساسات و زبان دین برای هدایت بشر است، ضمن اینکه هریک از این زبان ها دارای قواعد بازی، قوانین و اصول خاص خود است که متفاوت از زبان دیگری می باشد. در مورد دین می توان گفت، دین و کنش دینی یک بازی زبانی خاص و خود نحوه ای از حیات است و آن را باید در پرتو زمینه ای که در آن وجود دارد نگریست، زیرا زبان دین منطق مخصوص به خود را دارد و کاربرد معیارهای علمی و پوزیتیویستی در آن ناموجه است. البته امکان دارد برخی واژگان مشترک بین دین و علم را یافت، اما چون این واژه ها دارای کاربردهای متفاوتی هستند، درواقع هیچ گونه تعارضی میان آنها نیست، زیرا در بستر و چهارچوب های مختلفی بکار می روند. برای مثال دو گزاره: خداوند جهان را آفرید؛ و در هبوط آدمی همگی گناهکار هستیم، دارای کاربردها و بازی های زبانی خاص خود هستند که هیچ وجه مشترکی با گزاره های علمی شبیه اینها ندارند و شباهت ادعا شده تنها شباهتی ظاهری، لفظی و حتی نوعی توهم شباهت است (رک به: ویتگنشتاین،1387، ص 45-39؛ هادسون، 1378، ص 98-97). ویتگنشتاین معتقد است ما حتی می توانیم زبان های دینی متفاوتی هم داشته باشیم که دارای کارکردهای خاص متفاوت از یکدیگر باشند؛ برای مثال گزاره خدا وجود دارد برای یک موحد، و گزاره خدا وجود ندارد، برای یک ملحد می توانند برای هردوی آنها معنادار باشند بدون اینکه در تعارض با یکدیگر قرار گیرند. زیرا اینها در دو بستر و عالم فکری متفاوت بیان شده اند و لذا جدای ازهم بوده و تعارضی ندارند. برای ویتگنشتاین داشتن باورهای دینی با بکارگرفتن مفاهیم دینی و داشتن طرز تلقی ها و عواطف مربوط که لازمه کاربرد آنهاست ارتباط دارد، لذا باورهای دینی در قالب فرضیات یا نظریات قابل ارزیابی نیست. برای او اصل اساسی در یک حیات دینی پذیرش نظریه ها یا اصول عقاید نیست، بلکه آنچه اهمیت دارد اعمال و کاربردها است، لذا او می گوید: همه دین ها شگفت انگیز هستند، حتی دین قبایل بسیار ابتدایی(Rhees, 1984, P123).  بنابراین در دید ویتگنشتاین زبان دین، زبان یکتایی است که فهم و ارزیابی آن فقط باید بر اساس معیارهای یک زبان مستقل دینی صورت گیرد و تنها کسانی که در نحوه حیات دینی شرکت می کنند، می توانند درباره مدعیات دینی سخن گویند.

به عبارت دیگر، ویتگنشتاین با نظر به مدعیات بلندپروازانه دینداران و دانشمندان در قرون گذشته، که نتیجه آن؛ بروز تعارضات گوناگون و تنش های پردامنه بین آنها بود، تلاش دارد تا با جدا کردن ساحت دین از ساحت علم، مرزها و قلمروهای آنها را از هم متباین سازد، تا امکان اعتباربخشی به هریک جدای از دیگری فراهم شود و نیز کارکردهای خاصی به هریک نسبت داده شود. در این زمینه، روش اعتباربخشی گزاره ها و کارکردهای دینی از طریق نحوه کاربرد آنها در زندگی روزمره مردم و هدایتگری آنهاست، یعنی هردینی که دارای کاربرد عملی بیشتری در زندگی مردم باشد دارای ارزش و اعتبار بیشتری است و نسبت به ادیان دیگر می تواند دارای نوعی مزیت باشد. درواقع ملاک ارزشمندی باورهای دینی کاربردهای آنها در حیات و نحوه معیشت دینداران است نه منشا و ماهیت آن باورها.

2.1. نقد دیدگاه ویتگنشتاین

دیدگاه ویتگنشتاین در تفکیک قلمروها، زبان و روش های علم و دین، از آن جهت دارای اهمیت است که از گسترش ادعاهای گزاف علمی یا دینی برای ورود در قلمرو دیگری جلوگیری می کند و به هریک ضرورت محدودیت های قلمرو، روش و زبان را گوشزد می کند. اما این نظریه در تبیین واقعیت های دین ناتوان است، زیرا هم از جهت معرفت شناختی و هم توجه به واقعیت های ادیان غافل است و صرفا نگاه کارکردگرایانه و غیرشناختاری به دین دارد که در آن، حجیت و اعتبار دین در گرو ظهور کارکردهای خارجی آن است نه منشا الهی و ماهیت صراطی که به دینداران معرفی می کند. در زیر برخی از نقاط ضعف این دیدگاه، بطور مختصر، بیان می شود:

نزد ویتگنشتاین، نظریه تصویری معنا که گستره اندیشه ما را به حدود تصویرگری زبان منطقی محدود کرده است، جامعیت لازم را ندارد و با واقعیت کارکردهای زبان و اندیشه و باورهای ما در جهان عینی مطابقت ندارد. زیرا در زندگی روزمره و حتی در باورهای دینی ما مفاهیم و گزاره های متعددی وجود دارند که ما درباره حقیقت آنها هیچ شکی نداریم، درحالیکه آنها دارای مطابق خارجی نیستند. به عبارت دیگر، مفاهیمی حقیقی و نفس الامری در زندگی ما وجود دارند که امکان تصویر سازی آنها در خارج نیست و حتی نمی توان نشانه ای بسیط از آن در خارج یافت؛ مفاهیمی چون گناه، عشق، محبت، گذشت، ایثار و شبیه آنها نمونه هایی هستند که نظریه تصویری ویتگنشتاین قادر به تبیین آنها نیست. به عبارت دیگر، گسترش قلمروهای غیرمادی دین، امکان تصویرگری از آنها را طبق این نظریه ناممکن می سازد و لذا با این دیدگاه نمی توان دین را توصیف کرد.

در نظریه کاربردی ویتگنشتاین برخی مفاهیم گنگ و مبهم بکار رفته و در عین حال مسائل مهم فلسفی بر آنها حمل شده است؛ برای مثال او از نحوه حیات، یا عالم خاص دینداران و دانشمندان سخن می گوید، بدون اینکه معنای واضحی از واژه های فوق وجود داشته باشد. به عبارت دیگر، در مورد اصطلاح نحوه حیات، آیا منظور از آن یک فرهنگ زندگی یا مجموعه نگرش ها و رفتارهای انسان است یا چیزی دیگر، و اینکه گفته می شود دین نحوه ای از حیات است و علم نحوه ای دیگر، یا دین، دارای زبان خاص خود است و علم زبان خاص خود، اینها مفاهیمی هستند که دارای ابهام معنایی در نظریه کاربردی معنا می باشند(رک به:Stiver, 1996, P 62؛ مهدوی نژاد، 1384، ص 277). 

از سوی دیگر، به نظر می رسد که نظریه ویتگنشتاین مبنی براینکه هرنحوه حیات دینی حاوی ملاک های خاص خود است و با همان ملاک ها مورد حکم قرار می گیرد و لذا هرگونه نقادی باورهای دینی از بیرون غیرممکن است، پذیرفتنی نباشد. در واقع طبق این دیدگاه، نظام های باورهای دینی در معرض ارزیابیهای عقلانی نیستند، لذا وقتی ما می گوییم که به وجود خدا ایمان داریم یا ایمان داریم که خدا ما را دوست دارد، به معنای این است که ما این امور را بدون تکیه و اعتماد بر هیچ شاهد تجربی یا استدلال عقلانی پذیرفته ایم(پترسون، 1376 ص 80-78). زیرا این دیدگاه باعث موجه جلوه دادن هرگونه باوری و هر نظام فکری، حتی باطل، می شود، چراکه راه ارزیابی عقلانی جمعی بر آن بسته می شود و راه عقلانیت دینی مسدود می گردد و هرباوری این حق را به خود می دهد که خود را حق نشان دهد. بلکه می توان گفت که در هرگونه باوری بایستی  نوعی امکان ارزیابی جمعی و عقلانی وجود داشته باشد و دیدگاه های گوناگون ضرورت دارد که تابع قوانین منطقی مورد پذیرش اکثریت عقلا باشند. زیرا تنها در این رویکرد است، که دفاع از باورهای دینی نیز منطقی به نظر می رسد که باعث می شود از باورهای غلط دست شست و منطق عقلانی آنها را تقویت کرد. به بیان دیگر، نگرش غیرشناختاری ویتگنشتاین به باورهای دینی، نه تنها باعث گردیده تا ویژگی واقع نمایی آنها از بین برود بلکه بواسطه وابستگی کاربردهای آنها به ذهنیت دینداران متعدد و شرایط زمانی و اجتماعی مختلف، تفسیرهای گوناگون، دلبخواهی و حتی متعارض از دین نزد دینداران ارائه گردد که امکان هیچ گونه قضاوت عقلانی و معرفت شناختی درباره آنها وجود نداشته باشد، که نتیجه آن نسبی گرایی، هرج و مرج دینی و حتی نگرش های غیردینی یا ضددینی به مثابه یک دین است، زیرا آنها نیز می توانند در نحوه معیشت معتقدان خود دارای نقش و کاربرد باشند.

ویتگنشتاین مراسم و مناسک و نمادهای دینی را مبتنی بر عقیده دینی خاصی نمی داند، بلکه آنها را یک ژست زبانی می داند که نگرش دینی خاصی را منتقل نمی کند، بلکه نوعی کاربرد را نشان می دهند(Wittgenstein, 1979, p 10). در نقد این دیدگاه باید متذکر شد که اولا آنچه در جامعه دینداران وجود دارد خلاف این نظریه را اثبات می کند، ضمن اینکه در منطق دینداران اعمال و نمادهای دینی هم شورمندی تعهدات دینی را نشان می دهند و هم اینکه از باورهای دینی ریشه گرفته اند. برای مثال دعا و نماز برای رستگاری و شفا، دقیقا از این باور بنیادی ناشی شده که خداوند بر کل هستی انسان و جهان سلطه داشته، و علت العلل همه هستی اوست که می توان با نظر به رحمانیت او دردهای خود را درمان کرد و رستگاری دنیوی و مادی خود را از او خواست. درواقع، غیرشناختاری بودن و صرف کاربردی بودن گزاره های دینی، باعث می شود تا او از ریشه الهی یا غیرالهی آنها غفلت نماید و آنها را صرفا الگوهایی دینی دارای نوعی کارکرد تلقی کند.

از نتایج دیگر دیدگاه ویتگنشتاین در تبدیل گزاره های دینی به گزاره های غیرمعرفت بخش این است که آن تنها ایجاد نوعی دلبستگی میان دینداران و باورهای دینی است، باورهایی که صدق یا کذب آنها از طریق عقلانی و معرفت بخشی قابل آزمون و ارزیابی نیستند و امکان آگاهی دهی دینداران از طریق آنها میسر نیست. ضمن اینکه وابستگی مفاهیم دینی به صرف کاربرد آنها و وجود نوعی شباهت خانوادگی میان آنها، مشخص نمی سازد که آیا می توان به فهم نسبتا گسترده تری از واژه ها و مفاهیم دینی در یک حیات دینی دست یافت، یا اینکه معانی براساس کاربردها دائما در تغییر و تحول هستند، که در این صورت، چگونه می توان برای گروهی از دیداران باورها و نگرش دینی مشترکی تعریف کرد، که امتناع این امر ما را به نسبی گرایی دینی دچار می سازد. دراین صورت به تعداد انسان های روی زمین، نگرش ها و حیات دینی خواهیم داشت که نه امکان تفاهم بر روی مفاهیم مشترکی وجود دارد و نه ارزیابی منطقی متقابل(ساجدی، 1383، ص 139-137).

ویتگنشتاین تاکید دارد که گزاره های دینی قابل مقایسه و بررسی با گزاره های علمی نیست، یعنی استقلال زبان علم و دین، مستلزم این است که مدعیات هر حوزه ای در درون آن حوزه مورد بررسی قرار گیرد. اگرچه این دیدگاه از برخی جهات قابل توجیه است، اما نفی هرگونه ارتباط بین قلمرو دین و علم، به نظر صحیح نمی رسد و نمی توان هرگونه ویژگی معرفت بخشی را از گزاره های دینی زدود و تنها ایمان گرایی را به آنها نسبت داد و معرفت بخشی را مختص گزاره های علمی دانست. درحالیکه تجربه علمی و دینی تاریخ بشری نشان می دهد که نه تنها تعداد زیادی از گزاره های دینی معرفت بخش هستند، بلکه پیوند وثیقی میان علم و دین وجود دارد که مبتنی بر آن می توان هم برخی معتقدات دینی را با ملاک های علمی ارزیابی، تقویت و یا بازسازی کرد و هم برخی نظریات علمی را اصلاح یا تقویت نمود. بنابراین، علیرغم دیدگاه ویتگنشتاین، نه تنها بیشتر گزاره های دینی معرفت بخش هستند، بلکه برخی از آنها قابل ارزیابی عقلانی و علمی بوده و در ساختار منطقی عقل بشری قرار می گیرند.

دیدگاه ویتگنشتاین درباره دین علاوم بر ابعاد شناختاری، جنبه های هیجانی، اخلاقی، عاطفی، عرفانی، سیاسی و اجتماعی را نیز نادیده می گیرد، در نتیجه کارکردهای دین نیز در ابعاد مزبور مورد غفلت قرار می گیرد. درحالیکه دین و آموزه های آن دارای ابعاد و کاربردهای متعددی هستند و اینکه هربعدی ویژگی مختص خود دارد. نکته دیگر در نظریه دینی ویتگنشتاین، امکان فهم باورهای هردینی تنها از طریق ورود در ساحت درونی آن و شرکت در نحوه معیشت دینداران میسراست، درحالیکه به نظر می رسد تا حدود زیادی می توان ماهیت باورهای دینی را بدون ورود در ساحت درونی آن و شرکت در نحوه معیشت دینی فهمید و حتی درباره آن قضاوت کرد.

خلاصه اینکه، اگرچه تلاش ویتگنشتاین برای عبور از معیارهای متفکران پوزیتیویسم در معناداری گزاره های علمی، مابعدالطبیعی و دینی، دارای اهمیت خاص خود است و توانسته است در اندیشه دینی غرب در قرن بیستم تاثیرات بسیاری را برجای گذاشته و نگاه جدیدی را به قلمرو و کارکردهای دین موجب گردد، اما نگرش غیرشناختاری و کارکردگرانه او به دین، باعث غفلت از ماهیت، منشا و ویژگی های ذاتی هردین نسبت به دین دیگر شده است. درنتیجه پرسش از دین حق یا کاملتر و امکان صراط حقیقی تر در یک دین نسبت به دین دیگر، از دید او چندان وجهی ندارد و نهایتا اینکه، دین و حجیت و اعتبار آن وابسته به نحوه نیاز ما و چگونگی درخواست ما، بعنوان دینداران، می گردد که تلقی انسان محور، غیرالوهی و نسبی گرایی از نتایج مسلم آن است.

 

  1. بریث ویت و کارکردهای اخلاقی زبان دین

ریچارد بریث ویت از فیلسوفان معاصر دین است که با نگاهی نسبتا جدید و متاثر از پوزیتیویست ها و ویتگنشتاین تلاش دارد تا کارکردهای مشخصی را برای دین درنظر گیرد. او نیز همچون ویتگنشتاین رویکرد غیرشناختاری به دین دارد. در دید او کارکردهای اخلاقی دین برجستگی خاصی می یابد که می تواند دارای اهمیت خاصی باشد. بریث ویت ضمن اینکه نگاه پوزیتیویستی به علم و حتی دین دارد، اما برخلاف پوزیتیویست ها گزاره های دینی را بی معنا و بی محتوا درنظر نمی گیرد، بلکه با نگاه ابزارانگارانه به دین، معنایی خاص خود از آنها اراده می کند. او ابتدا برآن است که زبان دین زبان افسانه ای مفید است که متفاوت از زبان علم است(Braithwaite, 1971, P 72-80). دردید او کارکرد گزاره ها و مدعیات دینی اساسا همچون کارکرد گزاره های اخلاقی است. زیرا دین مشتمل بر حکایاتی است که تصویری از زندگی اخلاقی به دست می دهد و انسان ها را به آن ترغیب می کند. درواقع گزاره های دینی و اخلاقی از توصیه و التزام به نحوه ای خاص از سلوک و رفتار توجه دارند، پس دعوی صدق و کذب درباره گزاره های دینی بی معناست، زیرا حکایات و گزاره های دینی که درقالب داستان ها آمده اند، بی آنکه نیازی به واقعی بودن داشته باشند مخاطبان خود را به سوی الگوی خاصی از زندگی دعوت می کنند. یعنی دین دارای نقش و کارکرد اخلاقی است و در این کارکرد شیوه خاصی از حیات اخلاقی را به ما معرفی کرده و به التزام به آن دعوت می نماید.

بنابراین نه تنها نیازی به بررسی معرفت شناختی صدق و کذب مدعیات و گزاره های دینی دینی نیست، زیرا دین هیچ گونه ادعای معرفت شناختی ندارد، بلکه امکان تطابق مدعیات ادیان و ترجیح دعاوی یکی بر دیگری نیز بی معنی است، زیرا ادیان گوناگون حتی در بسترهای غیرالهی نیز می توانند به ما سبک زندگی و الگوهای اخلاقی برای زندگی کردن ارائه دهند، که همین برای تبعیت از آموزه های آنان کفایت می کند(Braithwaite, 1971, P72). درواقع بریث ویت از متفکرانی است که جنبه شناختاری گزاره های دینی را به کنار می نهد، زیرا آنها نه اثبات پذیر و نه ابطال پذیر هستند و حتی ناظر به واقع هم نیستند. پس ملاک معناداری گزاره های اخلاقی و دینی، نه بکارگیری اصول تحقیق پذیری یا تایید پذیری، بلکه قابلیت آن گزاره ها در کاربردشان در زندگی بشری است. براین اساس او ادعا می کند که گزاره های دینی از سنخ گزاره های اخلاقی است و آنها نیز بیانگر تعهد گوینده به گونه ای خاص از حیات و توصیه بدان می باشد. برای مثال وقتی گفته می شود: خدا عشق است؛ به معنای این است که من قصد دارم در زندگی از مشی عاشقانه پیروی کنم و به شما توصیه می کنم چنین رفتار کنید؛ و زمانی که گفته می شود: دروغ گویی زشت است؛ به این معنی است که من قصد دارم تا دروغ نگویم و به دیگران هم توصیه می کنم این شیوه سلوک را در پیش گیرند (علی زمانی، 1375، ص 162 و قائمی نیا، 1381، ص 201-200).

با این مبانی بریث ویت به اختلاف ادیان و ادعاهای آنان توجه داشته و صدق ادعاهای آنان را با تفکیک ادیان هم گوهر مثل مسیحیت از ادیان غیرهم گوهر بررسی می کند. دردید او ادیانی چون بودیسم و مسیحیت که نحوه خاصی از معیشت را توصیه می کنند هم گوهرند، درحالیکه ادیان غیرهم گوهر شیوه های مختلفی از معیشت را پیشنهاد می کنند، ضمن اینکه اختلاف اصلی آنها در اسطوره ها و حکایات است، یعنی حکایات و داستان های برخی ادیان دارای تاثیرگذاری بیشتر و در نتیجه دارای کارکرد اخلاقی موثرتری هستند و به همین نسبت معناداری چنین گزاره هایی نیز بیشتر است، و هر گزاره دینی که کارکرد اخلاقی کمتری داشته باشد، دارای میزان معناداری کمتری است (ساجدی، 1383، ص 170-169).

بنابراین نگاه بریث ویت به دین و گزاره های دینی، نگاهی ابزارانگارانه است، زیرا از زاویه کارکرد اخلاقی گزاره های دینی است که اهمیت و معناداری آنها تامین می گردد. لذا ویژگی معرفت شناختی گزاره های دینی اهمیت خود را با تاثیرات و کارکردهای اخلاقی شان جایگزین می کنند. از این رو، بریث ویت می گوید که به گمان من انسان مسیحی راستین نیست؛ مگر اینکه قصد داشته باشد که هم مطابق با اصول اخلاقی مسیحی زندگی کند و هم قصد خود را با تفکر درباره داستان های مسیحی پیوند دهد، اما لازم نیست که معتقد باشد قضایای تجربی ارائه شده به وسیله داستان ها، با واقعیت تجربی مطابقت دارد و صادق است. او مدعی است که ما به جای اینکه همیشه در صدد کشف علل منطقی باشیم، باید به تاثیرات روان شناختی نیز توجه کنیم. این گونه تاثیرات، انسان ها را تحریک کرده و به سوی عمل می کشاند و دین از این لحاظ نقشی شبیه هنر و ادبیات داشته و به طور موثر و نافذی زندگی انسان ها را دگرگون می کند. بر این اساس، ارتداد و تغییر دین به معنای تغییر در عزم و اراده بر تبعیت از نحوه ای از معیشت است نه تغییر در براهین عقلانی و فلسفی. کسانی که به یک دین جدید روی می آورند، معمولا یک نوع زندگی خاصی را می پسندند و از شیوه زندگی دیگری قطع علاقه می کنند. پس پیام اصلی دین این است که یک شیوه زندگی جدید به انسان ها آموزش می دهد، یعنی همان آموزش های اخلاقی و تمام داستان های متون دینی، ابزارهایی برای تحکیم تثبیت و توصیه به یک نوع سلوک اخلاقی و شیوه معیشت خاص است (مهدوی نژاد، 1384، ص 202-201).

با این دیدگاه هدف از بعثت انبیاء و ثبات آموزه های دینی نیز دچار تحول بزرگی می گردد. زیرا با نظر به وابستگی معناداری گزاره های دینی به حیات دنیوی دینداران و عروض تغییرات مدام در زندگی و معیشت انسان ها، کارکردهای اخلاقی دین و در نتیجه ماهیت اندیشه ها و گزاره های دینی نیز در معرض تغییر قرار می گیرد؛ یعنی می توان مفاهیم بنیادین دینی چون خدا، شیطان، انسان، فرشتگان، توحید، مومن، کافر، جهنم و بهشت را در تحول و گذر دائم در نظر گرفت، زیرا اینها مفاهیم و اندیشه هایی هستند که صدق معرفت شناختی آنها اهمیتی ندارد، بلکه نقش شان در برانگیختن التزام عملی و شور اخلاقی مهم است که باتوجه به تنوع دیدگاه های انسان ها و نحوه معیشت آنها کارکرد این مفاهیم نیز تغییر می یابد. علاوه براین بایستی هدف از دعوت انبیاء نیز نه تصحیح نگرش های متافیزیکی انسان ها به کلیت هستی، بالاخص خدا، دانست؛ بلکه هدف آنها بیدار کردن عزم های اخلاقی و وجدان اخلاقی بشر است (علیزمانی، 1375، ص 162-161؛ ، پترسون، 1376، ص 270).  نهایتا اینکه در دید بریث ویت:

  1. معناداری گزاره های دینی به شیوه پوزیتیویستی امکان ندارد.
  2. معناداری مدعیات و گزاره های دینی، به ویژگی شناختاری و صدق معرفت شناختی آنها نیست.
  3. معناداری گزاره های دینی به کاربرد و کارکرد آنها در حیات اخلاقی انسان وابسته است.
  4. گزاره های دینی به مثابه نوعی ابزار دارای کارکرد اخلاقی در زندگی انسان هستند، یعنی نحوه خاصی از معیشت و زندگی را به انسان می آموزند.
  5. گزاره های دینی دارای ویژگی اخباری نیستند، بلکه انشایی و حتی امری هستند.
  6. گزاره های دینی بیانگر قصد و تعهد انسان به تبعیت از نحوه زندگی خاصی هستند و طرز زندگی خاصی را توصیه می کنند.
  7. مهم ترین ابزارهای دینی، همان داستان ها و حکایاتی هستند که الگوهای اخلاقی از آنها نتیجه می شود.
  8. تاثیر قصص و داستان های دینی، تاثیری روان شناختی و کارکردی است نه معرفت شناختی.
  9. امکان تعیین حقانیت برای هیچ دینی نسبت به ادیان دیگر وجود ندارد، هر دینی می تواند برای انسان ها به واسطه کارکردهای اخلاقی اش اهمیت و ارزش فوق العاده ای داشته باشد.

4.1.          نقد دیدگاه بریث ویت

همانطور که از سخنان بریث ویت آشکار است، او به تبیین های پوزیتیویستی درباره گزاره های دینی راضی نیست، زیرا آنها بطور کلی ویژگی معناداری معرفت شناختی گزاره های دینی را انکار می کنند، درحالیکه، بریث ویت شاهد کارکردهای عملی و متنوع دین در زندگی اجتماعی است. اما نگرش عمل گرایانه و غفلت از توجه به ماهیت و منشا ادیان و نیز ویژگی شناختاری ادیان باعث می گردد که او هم مانند ویتگنشتاین در فهم واقعیت دین ناتوان بماند و تنها بتواند با نظر به ظهورات خارجی کارکردهای دین، برای آن  حجیت و اعتباری در نظر گیرد. در زیر برخی انتقادات وارد بر دیدگاه او بیان می شود:

  1. بین واقعیت آنچه از دین در جامعه دینداران تلقی می شود و آنچه بریث ویت بعنوان افسانه های مفید در نظر می گیرد تفاوت زیادی وجود دارد، زیرا برای دینداران آموزه ها و مفاهیم دینی اموری واقعی تلقی می شوند که دارای مابازای عینی هستند، اما برای بریث ویت آنها تنها الگوهای تمثیلی و افسانه های خیالی هستند که می توانند کارکرد اخلاقی داشته باشند. در اینجا این پرسش طرح می شود افسانه هایی که ریشه در خیالات و اوهام داشته و هیچ مبنایی واقعی ندارند، چگونه می توانند بعنوان آموزه هایی مفید تلقی شوند.
  2. پایه گذاری نظریه دینی بریث ویث بر اساس غیرمعرفت بخش بودن گزاره های دینی، یعنی نوعی نگاه پوزیتیویستی به گزاره های دینی است، که آنها را بی معنا و تهی نشان می دهد، لذا استفاده از رویکرد کارکرد زبانی دین برای نوعی معنادهی به آنها فایده چندانی ندارد، زیرا وابستگی معنایی گزاره های دینی به نوعی کارکرد اخلاقی، افسانه ای، داستانی و غیره است، یعنی اگر ما نتوانستیم در شرایط فعلی، نوعی کارکرد برای آنها تعریف کنیم، نتیجه بیهوده بودن آن گزاره هاست. درواقع نگاه از بیرون به گزاره های دینی و نحوه کارکرد آنها برای فهم درست کارکردشان ناقص و ابتر است. زیرا با رد ضرورت صدق معرفت شناختی داستان های دینی، چگونه آن می تواند برای دینداران دستورالعمل ها و توصیه های اخلاقی و دینی لازم و دارای ضمانت کافی را تجویز کند که سعادت دنیوی و حقیقی آنها را تضمین نماید. به بیان دیگر، از مهم ترین دلایل تاثیرگذاری فزاینده داستان های دینی، باور دینداران به صدق معرفت شناختی آنهاست، یعنی آنها چنین داستان هایی را مطابق با واقع و حقیقی تلقی کرده و تلاش دارند تا از آنها عبرت های اخلاقی و دینی بگیرند، اما بی اعتقادی به چنین داستان هایی چگونه می تواند منشا درس آموزی اخلاقی گردد. درواقع علت تاثیرات گسترده تعالیم انبیاء الهی نیز به مطابق با واقع بودن تعالیم و قصص بیان شده از سوی آنهاست، وگرنه حتی اساس دعوت آنها نیز مورد تردید قرار می گیرد.
  3. وابستگی دین به اخلاق از نتایج غیرقابل پذیرش نظریه بریث ویت است، درحالیکه دین نه تنها دارای قلمروها، آموزه ها و کارکردهای گسترده و عمیق تری از اخلاق است، بلکه نوعی معنابخش و موید گزاره ها و آموزه های اخلاقی است. به بیان دیگر، تقلیل ماهیت دین و کارکرد گزاره های آن به کارکردهای اخلاقی، نتیجه می دهد که دین وابسته به اخلاق و یا بخشی از اخلاق است، درحالیکه، واقعیت آموزه های ادیان و باورهای دیندارای تنوع گستره های خارج از اخلاق دین را نشان می دهد. مشکل دیگر دیدگاه اخلاقی بریث ویت آن است، که اگر همه گزاره های دینی مورد بررسی قرار گیرد، مشخص می شود که تعداد زیادی وجود دارند که از سنخ گزاره های متافیزیکی و معرفت شناختی هستند که نمی توان برای آنها ویژگی اخلاقی تعریف کرد. برای مثال این گزاره که خدا محبت است، دارای ویژگی اخلاقی است؛ اما گزاره هایی چون: خدا جسم نیست؛ خدا ازلی است، خدا حکیم است، خدا بی نیاز است، بهشت وجود دارد؛ و نظیر آنها وجود دارند که امکان استنتاج دستورالعمل اخلاقی از آنها وجود ندارد، همچنین گزاره های عملی و فقهی فراوانی وجود دارند که ویژگی توصیه اخلاقی در آنها قابل کاربرد نیست. جان هیک نیز در نقد بریث ویت به این نکته اشاره دارد، او ابتدا سخن بریث را چنین خلاصه می کند: «احکام دینی، احکامی هستند که قصد و نیت خاصی را در باب انجام شیوه رفتاری خاصی بیان می کنند که تحت اصلی بالنسبه عام و کلی، که همانا اصل اخلاقی است، قابل جمعند. این احکام همراه با اظهار تلویحی و تصریحی قصص خاصی است(Hick, 1963, P 93-94)». جان هیک در اشکال به این دیدگاه بریث ویت، می گوید که داستان های مسیحی که او به آنها اشاره دارد دارای انواع منطقی گوناگونی هستند، آنها شامل روایات تاریخی محض  درباره حیات عیسی، تعابیر اسطوره ای اعتقاد به آفرینش و روز جزا و اعتقاد به وجود خداوند هستند. از میان این اقسام تنها قسم اخیر در تعریف بریث ویت از داستان می گنجد چرا که او داستان را بعنوان مجموعه ای از گزاره ها که مستقیما تجربی و قابل آزمون تجربی اند، تعریف می کند، پس جملاتی از قبیل: در مسیح بود که خدا جهان را با خود آشتی داد، یا خدا انسان را دوست دارد، با معنای او از داستان توافق ندارد. تعریف او تنها یک نوع نسبتا فرعی از قضایای دینی را شامل می شود، و قضایای مستقیم تر یا متمایز تر درباره خدا را شامل نمی شود(Ibid). علاوه براین، در رد دیدگاه بریث ویت درباره محدود کردن کارکرد گزاره های دینی، به اخلاقی، می توان استدلال کرد که گزاره های دینی، بالاخص در ادیان الهی، دارای سطوح و لایه های متعددی هستند، یعنی می توان گزاره هایی را یافت که هم ویژگی اخباری و معرفت بخشی دارند، و هم کارکرد اخلاقی و حتی فقهی و سیاسی. برای مثال گزاره: خدا یکی است، اگرچه بیانگر وحدانیت خداست و وجه اخباری و متافیزیکی آن مقدم بر هر امری است، اما بطور غیرمستقیم بر زندگی و رفتار اخلاقی  موحدانه تاکید و تاثیر دارد.
  4. دیدگاه بریث ویت، درباره کارکرد گزاره های اخلاقی، چون مبتنی بر عزم و اراده شخص برای التزام به آن گزاره هاست، می تواند معانی متعدد و متکثر یافته و دچار نسبی گرایی اخلاقی گردد، زیرا هر فردی می تواند بر اساس عزم و اراده خود از گزاره های اخلاقی نسبت به آنها تعهد لازم برای اجرا داشته باشد؛ یعنی نوع نگرش ما به کارکردهای گزاره های اخلاقی و نیز دینی، تعیین کننده نحوه کاربرد آنهاست و این عزم و اراده شخصی ماست که کارکرد مشخصی را برای آنها تعریف می نماید، در نتیجه چگونه می توان برای آنها کارکردهای کلی اخلاقی تعریف کرد. ویلیام بارتلی در نگرش انتقادی خود بر دیدگاه بریث ویت، در کتاب خود بنام اخلاق و دین، براین عقیده است که تفسیر بریث ویت از دین، بعنوان تفسیری از سنت مسیحی، نامعقول است. این تفسیر طرحی خیالپردازانه و رویاپرورانه و عجیب و غریب از جانب بریث ویت است. درباره این که سنت مسیحی را چگونه می توان بکار برد، اگر این درست می بود که در سنت مسیحی چیز دیگری جز چند موعظه اخلاقی یافت نمی شد، بریث می توانست به راستی با دفاع از چنین کاربردی خدمت اندکی به مسیحیان بکند، اما واضح است که این طور نیست. او با تاکید بر ذات مسیحیت، آن را چیزی جدای از تعالیم، داستان ها، سیاست ها و سلوک عاشقانه می داند، بلکه آن را پیام محوری مسیحیت می داند که از طریق داستان های خیالی و اخلاقی قابل بیان نیست(بارتلی، بیتا، ص 31). درواقع بارتلی نشان می دهد که مسیحت به مثابه یک دین الهی، واقعیتی بسیار فراتر از صرق تعالیم اخلاقی است، برای مثال، آموزه هایی چون رستگاری، فدا، شام آخر، تثلیث و تجسد از آموزه هایی هستند که نمی توان تبیین اخلاقی کارکردگرایانه از آنها داشت، ضمن اینکه آنها دارای ریشه اساسی در اعتقادات مسیحی هستند.
  5.  نتیجه گیری

وجه مشترک دیدگاه های ویتگنشتاین و بریث ویت در تلاش برای گذر از ادعاهای پوزیتیویستی مبنی بر بی معنایی گزاره های دینی، متافیزیکی و اخلاقی است، اما چون همه این دو فیلسوف به لحاظ معرفت شناختی تحت تاثیر گفتمان پوزیتیویستی هستند، گذر آنها از آن گفتمان غیرمعرفت شناسانه است؛ یعنی تلاش دارند تا تبیین های غیرشناختاری از کارکردهای گزاره های دینی ارائه دهند. در این رویکرد، ویتگنشتاین برکارکردهای زبان دین در زندگی عملی و بریث ویت بر کارکردهای اخلاقی دین تاکید دارند و تلاش دارند تا از طریق اعتباردهی به این کارکردها برای آموزه های دینی حجیت و ارزش های لازم را تدارک بینند. اما تاکید آنها بر ویژگی غیرمعرفت بخشی و نیز پدیدارشناسانه گزاره های دینی، باعث می گردد که درباره گزاره ها و باورهای دینی نتوان به ارزیابی عقلانی و معرفتی اقدام کرد تا موارد حق از باطل شناخته شود. درواقع کاشفیت از واقع برای گزاره های دینی مورد نظر نیست، بلکه صرف کاربرد آن در حیات دینی مومنان حجیت آور است. در نتیجه می توان گزاره های کاذب، مثل افسانه های مفید مورد نظر بریث ویت داشت که هیچ ریشه ای در واقعیت بنیادین ندارند و چه بسا کذب محض هستند، اما چون دارای کاربرد دینی خاص خود هستند، بایستی به مثابه گزاره حقیقی تلقی شده و بکار روند و مورد اعتقاد باشند.

علاوه براین وابسته کردن حقانیت گزاره های دینی به کارکردهای متنوع خارجی و رد امکان ارزیابی عقلانی آنها، منجر به نسبی گرایی معرفتی، اخلاقی و دینی می گردد، زیرا هر گزاره می تواند در شرایط متفاوت و با ذهنیت های گوناگون دینداران و در زمان های مختلف دارای کاربردها و لذا معانی متفاوتی باشد. ضمن اینکه، تفاوت های ادیان، برای مثال الهی یا غیرالهی بودن آنها، نوع آموزه های آنان و میزان حقانیت و برتری برخی بر دیگری جایگاه خود را از دست می دهد. درواقع چنین دیدگاهی متفکران مزبور را به ایمان گرایی سوق داده است که در آن، ایمان شخصی و دلبستگی ما به خدا یا موجود نهایی اهمیت دارد؛ یعنی انسان و نحوه تلقی او از دین و آموزه های آن محوریت دارد و نیازی به ارزیابی آن با عقول دیگران نیست، زیرا هرکس می تواند فهمی متفاوت از دیگری و حتی بدون مبنای واقعی داشته باشد، آنچه مهم است کارکرد این فهم و ایمان شخصی است.

نهایتا اینکه نگرش فیلسوفان مذکور به دین، اگرچه پیشرفتی قابل توجه نسبت به متفکران قرون هجده و نوزدهم است، بالاخص که تلاش دارند تا نوعی فضای کارکردی برای دین تعریف کنند، اما نگرشِ پدیدارشناسانه ( یعنی کارکردگرایانه) و از بیرون، غیرمعرفت شناسانه، انسان محورانه، نسبی گرایانه و ایمان گرایانه به دین باعث می شود تا از درک درست ماهیت بنیادین دین و آموزه های آن و کارکردهای معرفت شناختی، سیاسی، اخلاقی، اجتماعی، تربیتی و اقتصادی و عرفانی ناتوان باشند، که این امر هم معلول تسلط علم گرایی غربی و هم تفسیر انسان محورانه از دین است که مهم ترین نتیجه آن غفلت از ریشه الهی ادیان می باشد؛ البته نقش ناقص تفسیرهای کلیسایی دین مسیح نیز در بروز این پدیده نباید مورد غفلت قرار گیرد.  نهایتا اینکه  مهمترین اشکال این دیدگاه ها این است که هر یک به جنبه ای خاص از دین توجه کرده و جنبه های دیگر را انکار کرده یا به آن  یک جنبه خاص تحویل برده است، یعنی تحویل گرایی و تقلیل گرایی با نظرگاه خاص فیلسوفان.

  1. فهرست منابع

باربور، ایان (1385)، علم و دین، ترجمه بهاء الدین خرمشاهی، تهران، نشردانشگاهی، چاپ پنجم.

بارتلی، دابلیو دابلیو (بیتا)، دین و اخلاق، رساله منتشر پژوهشی نشده.

براون، کالین (1375)، فلسفه و ایمان مسیحی، ترجمه طاووس میکائیلیان، تهران، شرکت انتشارات علمی و فرهنگی.

پترسون، مایکل و دیگران (1376)، عقل و اعتقاد دینی، ترجمه احمد نراقی و ابراهیم سلطانی، تهران، طرح نو، چاپ سوم.

پیرس، دیوید فرانسیس (1379)، ویتگنشتاین، ترجمه نصرالله زنگویی، تهران، انتشارات سروش.

ساجدی، ابوالفضل (1383)، زبان دین و قرآن، قم، انتشارات موسسه آموزشی و پژوهشی امام خمینی.

علی زمانی، امیرعباس (1375)، زبان دین، قم، دفتر تبلیغات اسلامی.

گیلیس، دانالد (1381)، فلسفه علم در قرن بیستم، ترجمه حسن میانداری، تهران، انتشارات سمت.

مهدوی نژاد، محمد حسین ( 1384)، دین و دانش: بررسی انتقادی مسئله تعارض علم و دین، تهران، دانشگاه امام صادق.

ویتگنشتاین، لودویگ (1387)، پژوهشهای فلسفی، ترجمه فریدون فاطمی، تهران، نشر مرکز، چاپ چهارم.

هادسون، ویلیام دانالد (1378)، لودویگ ویتگنشتاین، ترجمه مصطفی ملکیان، تهران، انتشارات گروس.

Braithwaite, Richard (1971), An Empiricist View of the Nature of Religious Beliefs, in Philosophy of Religion, ed by Basil Mitchell, Oxford University Press.

Hick, John (1963), Philosophy of Religion, London, Prentice Hall.

Rhees,Rush, ed (1984), Ludwig Wittgenstein Personal Recollections, Oxford: Oxford University Press.

Stiver, Dan R. (1996), The Philosophy of Religious Language, Sign, Symbol & Story, Oxford: Blackwell. 

Wittgenstein, Ludwig (1953), Philosophical Investigations, trans by G.E. M. Anscomb, New York: Macmillan.

Wittgenstein, Ludwig (1979), Notebooks 1914-16, 2nd ed, G.H Von Wright & G.E. M. Anscomb, trans by G.E. M. Anscomb, Oxford Blackwell. 

 



[1] . Ludwig Wittgenstein

[2].  Braith Waite

[3] . Verification or Confirmation Principle

[4] . Picture Theory of Meaning

[5] . Applied Theory of Meaning

[6] . Linguistic Games

باربور، ایان (1385)، علم و دین، ترجمه بهاء الدین خرمشاهی، تهران، نشردانشگاهی، چاپ پنجم.

بارتلی، دابلیو دابلیو (بیتا)، دین و اخلاق، رساله منتشر پژوهشی نشده.

براون، کالین (1375)، فلسفه و ایمان مسیحی، ترجمه طاووس میکائیلیان، تهران، شرکت انتشارات علمی و فرهنگی.

پترسون، مایکل و دیگران (1376)، عقل و اعتقاد دینی، ترجمه احمد نراقی و ابراهیم سلطانی، تهران، طرح نو، چاپ سوم.

پیرس، دیوید فرانسیس (1379)، ویتگنشتاین، ترجمه نصرالله زنگویی، تهران، انتشارات سروش.

ساجدی، ابوالفضل (1383)، زبان دین و قرآن، قم، انتشارات موسسه آموزشی و پژوهشی امام خمینی.

علی زمانی، امیرعباس (1375)، زبان دین، قم، دفتر تبلیغات اسلامی.

گیلیس، دانالد (1381)، فلسفه علم در قرن بیستم، ترجمه حسن میانداری، تهران، انتشارات سمت.

مهدوی نژاد، محمد حسین ( 1384)، دین و دانش: بررسی انتقادی مسئله تعارض علم و دین، تهران، دانشگاه امام صادق.

ویتگنشتاین، لودویگ (1387)، پژوهشهای فلسفی، ترجمه فریدون فاطمی، تهران، نشر مرکز، چاپ چهارم.

هادسون، ویلیام دانالد (1378)، لودویگ ویتگنشتاین، ترجمه مصطفی ملکیان، تهران، انتشارات گروس.

Braithwaite, Richard (1971), An Empiricist View of the Nature of Religious Beliefs, in Philosophy of Religion, ed by Basil Mitchell, Oxford University Press.

Hick, John (1963), Philosophy of Religion, London, Prentice Hall.

Rhees,Rush, ed (1984), Ludwig Wittgenstein Personal Recollections, Oxford: Oxford University Press.

Stiver, Dan R. (1996), The Philosophy of Religious Language, Sign, Symbol & Story, Oxford: Blackwell. 

Wittgenstein, Ludwig (1953), Philosophical Investigations, trans by G.E. M. Anscomb, New York: Macmillan.

Wittgenstein, Ludwig (1979), Notebooks 1914-16, 2nd ed, G.H Von Wright & G.E. M. Anscomb, trans by G.E. M. Anscomb, Oxford Blackwell.