نگرشی به نظریه های انقلاب و نقد و ارزیابی آنها

نوع مقاله: مقاله پژوهشی

چکیده

پدیده انقلاب قدمتی طولانی دارد و به همین صورت تحلیل چرائی و چگونگی وقوع آن نیز از زمان های گذشته به ویژه از نیمه دوم قرن 19 میلادی وجود داشته است..بدین ترتیب مجموعه ای از نظرات و نظریه های گونه گون در باره وقوع این پدیده بیان شده است .این مقاله می خواهد ضمن بیان دسته بندی های صورت گرفته در این باره ، در حد توان خود ایرادات و ناتوانی های این نظریه ها را برشمارد.

کلیدواژه‌ها


بسمه تعالی

 

نگرشی به  نظریه های انقلاب و نقد و ارزیابی آنها

دکتر مصطفی ملکوتیان

استاد علوم سیاسی دانشگاه تهران

چکیده

پدیده انقلاب قدمتی طولانی دارد و به همین صورت تحلیل چرائی و چگونگی وقوع آن نیز از زمان های گذشته به ویژه از نیمه دوم قرن 19 میلادی وجود داشته است..بدین ترتیب مجموعه ای از نظرات و نظریه های گونه گون در باره وقوع این پدیده بیان شده است .این مقاله می خواهد ضمن بیان دسته بندی های صورت گرفته در این باره ، در حد توان خود ایرادات و ناتوانی های این نظریه ها را برشمارد.

واژگان کلیدی

انقلاب ، نظریه انقلاب ، رهیافت علمی ، نسل نظریه ها ، زیربنای اقتصادی ، یکنواختی‌های آزمایشی ،   رکود قدرت ، محرومیت نسبی ،توسعه نامتوازن ، جبر ساختاری و بین‌المللی ، بسیج منابع

مقدمه

انقلاب چیست و به چه دلیل  یا دلایلی رخ می­دهد؟ آیا می­توان انقلاب­ها را تقسیم­بندی و از آن مهم­تر و جالب­تر آیا می­توان وقوع انقلاب­ها را پیش­بینی کرد؟ اینها سوالاتی هستند که ذهن هر پرسش­گر علاقه­مندی را درگیر می­سازد. برای پاسخ به سوالاتی از این قبیل تنها آگاهی از جزئیات یک یا چند انقلاب بخصوص و مطالعه تطبیقی آنها کافی نیست ، بلکه ابداع یک چارچوب نظری منسجم و محکم ضرورت کامل دارد و تنها با مراجعه به یک چنین نظریه­ایست که می­توان انقلاب را به طور علمی تعریف کرده و زمینه­های عینی بروز آن را تشخیص داد (جانسون، ۱۳۶۳: 9). نظریه­پردازان سیاسی از گذشته تا امروز در باب انقلاب­ها به قلم­فرسایی پرداخته و نظریه­های متعدد و متفاوتی را عرضه داشته­اند تا بلکه بتوانند چرایی و چگونگی وقوع این پدیده شگرف را روشن سازند،هرچند موفقیت آنها زیاد نبوده  و یافته هایشان بدلایلی مانند سطحی نگری، مسامحه کاری و نیز ایراد های هستی شناختی، انسان شناختی، روش شناختی و تناقضات درونی در نظریه ها مشحون از ایراد و ابهام بوده است.

 

دسته­بندی نظریه­های انقلاب

 تا کنون تقسیم­بندی­های متفاوتی از نظریه­های انقلاب در قرن بیستم ارایه شده است. برای مثال، تدا اسکاچپول نظریه­های معاصر انقلاب را به طور عمده در چهار دسته تقسیم­بندی کرده است: 1- نظریه­ های مارکسی و مارکسیستی 2- نظریه­های روانشناختی توده­ای 3- نظریه­های ارزشی که انقلاب را پاسخ خشونت­بار جنبش­های عقیدتی به نابرابری­های اجتماعی می­دانند. 4- نظریه­های منازعه سیاسی (اسکاچپول، 1376: 25-23). دسته­بندی دیگر در این زمینه مربوط به راد آیا (Rod Aya) می­باشد. وی نظریه های انقلاب را در سه الگوی توطئه، آتشفشان و سیاسی دسته­بندی کرده است.

در این مقاله ابتدا بطور خلاصه دو مورد از مهمترین دسته بندی های نظریه های انقلاب  و ایرادات عمومی وارد بر هردسته بیان و سپس هشت مورد از مشهورترین نظریه های انقلاب که امروزه در محافل علمی و آکادمیک جهان بویژه دانشگاه های غرب مورد توجه می باشد معرفی و ارزیابی می گردد.

الف- دسته بندی بر مبنای رهیافت علمی نویسندگان

استن تیلور (Stan Tylor) نظریه‌های وقوع انقلاب را به چهار گروه جامعه‌شناختی، روانشناختی، اقتصادی و سیاسی تقسیم کرده است. در نظریه‌های جامعه‌شناختی، تأکید اصلی روی عوامل جامعه‌شناختی مانند طبقات، قشربندی‌ها و نظام اجتماعی است. مانند نظریه کارکردگرا- ساختاری چالمرز جانسون. در نظریه‌های روانشناختی، این تأکید روی عوامل روانشناسی مانند شخصیت افراد و محتوای روانی جامعه و موضوعاتی مانند افزایش انتظارات و احساس محرومیت می‌باشد. مثل نظریه منحنی جی (J) جیمز دیویس و نظریه محرومیت نسبی تدرابرت‌گر (T.R. Gurr). در نظریه‌های اقتصادی، اقتصاد زیربنا نگریسته می‌شود (یا آنگونه که مارکسیست‌ها معتقدند) و یا اقتصاد عامل کلیدی و اصلی است. و بالاخره در نظریه‌های سیاسی، تأکید اصلی در رخداد انقلاب بر عامل سیاسی نهاده شده است. مانند نظریه توسعه نامتوازن ساموئل هانتینگتون و نظریه بسیج منابع چارلز تیلی.

ب- دسته بندی بر مبنای نسل و زمان

 جک گلدستون  نظریه‌های انقلاب در قرن 20 را در سه نسل قرار داده و با وقوع انقلاب اسلامی ایران و دیگر انقلاب‌های پایان قرن 20 از ورود به نسل چهارم سخن گفته است. اینک ابتدا دسته‌بندی گلدستون با اضافات و مطالبی از دیگر نویسندگان در این باره و سپس تأثیر انقلاب اسلامی و (انقلاب‌های پایان قرن ٢٠) بر نظریه‌پردازی انقلاب و تغییر نسل نظریه‌ها بیان می‌گردد:

نسل اول- که تقریباً تا سال 1940.م را دربرگرفته و نوشته های  افرادی مانند لبون، الوود، سوروکین، ادواردز، لدرر، پتی و برینتون را شامل می‌شود. آنچه بیشتر مورد توجه این نسل بود، توصیف فرایند انقلابی و بیان برخی نشانه‌های موقعیت انقلابی بود. (Godstone, 1980: 425-427) این افراد مرکز توجه خود را تنها توصیف انقلاب‌های مشهور گذشته مانند انقلاب فرانسه قرار می‌دادند و تلاشی در جهت تبیین نظری پدیده انقلاب نمی‌کردند.

انتقادات وارد بر نظریه­های نسل اول:

نظریه های نسل اول به ویژه مکتب" تاریخ طبیعی"( برینتون) با نادیده گرفتن عقلانیت و هدفمندی گروه­هایی که منافع تعریف شده و روشن خود را دنبال می­کنند ، صرفا مجموعه­ای از ویژگی­های قابل مشاهده آن هم در جوامعی خاص را توصیف می­کند و شکل­گیری عوامل علی انقلاب را نشان نمی­دهد (مشیرزاده 1377: 168). این نظریه­ها، به رغم آنکه اطلاعات و بینش­­­هایی را برای محققین این حوزه فراهم آوردند، از رهیافتی سود می­جستند که عمدتا جنبه توصیفی داشت و تحلیل­های آنها فاقد مبانی نظری منسجم و قابل اتکا بود.

 این نسل عموما آمیزه­ای از نظریه­های روانشناختی به شکلی سطحی مطرح نمودند که روانشناسی توده­ها (لبون)، اختلال در رفتارهای اجتماعی (الوود)، یا سرکوب نیازهای غریزی اساسی (سوروکین) ازآن جمله­اند.

 به طور کلی، در آثار نظریه­پردازان نسل اول پرسش­های اساسی فراوانی بدون پاسخ مانده بود. عمده این پرسش­ها در رابطه با علل وقوع انقلاب­ها می­باشند: این که چرا انقلاب­ها به وقوع می­پیوندند و علل مخالفت با رژیم پیشین چه بود؟ (Goldstone 1982:192) .

 

 نسل دوم- که دوره بین سال‌های 1940 تا 1975 م را دربرمی‌گیرد. فقدان شالوده نظری در اینجا تا حدودی رفع می‌شود. در این نسل نظریه‌ها بر مبنای روان‌شناسی، جامعه‌شناسی و یا علوم سیاسی بنا ‌گردیده و از حالت توصیفی دور و تعمیمی شدند.

در تحلیل‌های روانشناختی، نوشته‌های جیمز دیویس، رابرت‌گر، فایرابند، شوارتز، گشوندر و موریسون که ریشه انقلاب را در وضع ذهنی توده‌ها جستجو می‌نمودند، در تحلیل‌های جامعه‌شناختی، مطالعات چالمرز جانسون، اسملسر، جساپ و هارت که در تحلیل پدیده انقلاب به تعادل نظام اجتماعی در اثر کارکرد خرده نظام‌ها توجه داشتند و در تحلیل‌های علوم سیاسی، نوشته‌های چارلز تیلی، هانتینگتون، امان و استینکجامب قرار داشتند که انقلاب را گونه‌ای منازعه سیاسی میان رقبا می‌پنداشتند. (Ibid , pp 428-429)

انتقادهای وارد بر نظریه های نسل دوم:

انتقادهای فراوانی به ویژه از جانب نویسندگان نسل سوم بر نظریه های نسل دوم وارد گردیده است که برخی از آنها به شرح زیر است:

1-  الگوی آغازین رویدادها در این مدل­ها دارای ابهام می­باشد.

2- مشکلات متعددی در مطالعه و به ویژه ارزیابی متغیر حیاتی در مدل ها وجود دارد.

3- در مدل ها تعیین سطحی که معرف یک موقعیت بالقوه انقلابی باشد امکان­پذیر نیست.

4- در زمینه نتیجه­گیری نیز این نویسندگان اغلب باور داشتند که "سازش­ناپذیری" نخبگان (intransigence of elites) لازمه استحاله موقعیت بالقوه انقلابی به انقلابی تمام­عیار می­باشد.

5- نظریه­های این نسل از مشکلاتی در تبیین چرایی و چگونگی وقوع انقلاب رنج می­برند. این نظریه­ها در بررسی انقلاب­ها تنها بر نقش مخالفین انقلابی تاکید داشته و به فروپاشی درونی و فلج شدن دستگاه­های دولت توجهی ندارند.

6- این نسل در تبیین پیامدهای متفاوت در انقلاب­های گوناگون ناکام بودند.

علاوه بر انتقادهای عمومی وارد بر نسل دوم نظریه ها ، هریک از مدل های سه گانه این نسل نیز می توانند به طور خاص مورد نقد قرار گیرند.به عنوان مثال، نظریه های روانشناختی چه به دلیل عدم توجه به عوامل دیگرو چه به دلیل برخورداری از مفاهیم کلی و مبهم و چه به دلیل ناتوانی از پاسخ به سوال چگونگی تبدیل احساس محرومیت و افزایش انتظارات فردی به جمعی و نظریه های جامعه شناسی سیستمی به دلیل مشابه فرض کردن انسان و جامعه با ماشین و سیستم فیزیکی و نظریه های سیاسی نیز به دلیل توجه صرف به عوامل سیاسی و نگرش به انقلاب به عنوان پدیده ای برای کسب قدرت و فرض فروپاشی قدرت برای وقوع انقلاب مورد انتقاد واقع شده اند.  (ملکوتیان،1387:صفحات مختلف)

نسل سوم- از اواسط دهه 1970 م شکل گرفت. این نسل شامل افرادی مانند پیج، تریمبرگر، آیزنشتات و از همه مهم‌تر اسکاچپول بود. این نظریه‌پردازان متوجه نقش انواع ساختارها مانند ساخت دهقانی در وقوع انقلاب شده و نقش عوامل آرمانی یا ایدئولوژیک و رهبری انقلابی را نادیده می‌گرفتند. این نویسندگان معتقد بودند که برای وقوع انقلاب باید شرایط ساختاری ویژه‌ای مقدم بر فشارها یا تحولات اجتماعی و بین‌المللی وجود داشته باشد.٣ (Paige, 1975؛Eisenstadt, 1978,p 86; Godstone, 1980,pp 435-437) نویسندگان در ادامه می‌گویند که دهة 1970 دهة سیطره و شیوع نظریه‌های نسل سوم بود.

میان سال‌های 1970 تا 1991.م تعدادی انقلاب‌ها در جهان به وقوع پیوستند که نشان از مشکلات جدی در نظریه‌های بیان شده داشتند. در ایران و نیکاراگوئه در پایان دهة 70. م ائتلاف‌های فراطبقاتی دیکتاتورهایی را سرنگون کردند که از حمایت گسترده ابرقدرت غرب برخوردار بودند. در اروپای شرقی و اتحاد جماهیر شوروی میان سال‌های 1989 تا 1991 تغییرات بزرگ در نظام‌ها نه بر مبنای مبارزه طبقاتی بلکه با راهپیمایی و اعتراضات و اعتصابات عمومی رخ دادند و رژیم‌های دیکتاتوری جهان سوم از آنگولا گرفته تا زئیر سرنگون شدند، به طوری که هیچ‌یک از آنها را نمی‌شد بر مبنای نظریه‌هایی که براساس موارد معدود در تاریخ اروپا و چین تنظیم شده بودند، تحلیل کرد. (Geldstone,2001؛ Farhi, 1990)

وقوع انقلاب اسلامی در پایان دهه 1970، نظریه اسکاچپول در کتاب دولتها و انقلاب‌های اجتماعی را زیر سؤال برد، به گونه‌ای که وی در سال 1982 در مقاله‌ای تحت عنوان «دولت تحصیلدار و اسلام شیعه در انقلاب ایران» این گفته خود در کتابش را که «انقلاب‌ها ساخته نمی‌شوند بلکه به وجود می‌آیند» در مورد انقلاب ایران رد نمود و با دست کشیدن از دید کاملاً ساختاری خود نوشت که: اگر در دنیا یک انقلاب باشد که توسط یک حرکت انقلابی آگاهانه ساخته شده است، آن انقلاب، انقلاب ایران است و بدین گونه نقش عناصر آرمان و رهبری را مورد تأکید قرار داد. (اسکاچپول، 1379،صص 190-189 و 206-205)

 

انتقادهای وارد بر نظریه های نسل سوم:

در نظریه های نسل سوم نیز برخی مشکلات عمده­ به قوت خود باقی بود. پنج انتقاد اساسی به نسل سوم نظریه­های انقلاب وارد است که عبارتند از:

1-                         میان نظریه پردازان در تعریف انقلاب اختلاف آشکاری دیده می شود.

2-    نظریه پردازان تنها بر اساس مطالعه تجربی - بررسی تعداد معدودی از انقلاب­ها- دست به تعمیم نظریه های خود زده اند.

3-     آنها در زمینه تاثیر ساختار کشاورزی بر مشارکت انقلابی دهقانان به نتایج متناقضی رسیده اند.

4-  نویسندگان به نقش داده­های جمعیت­شناختی در وقوع انقلاب بی توجهی نشان داده اند.

5-    نظریه پردازان  در شناخت ویژگی­های مشترک در فرایند انقلاب­ها نیز ناکام بوده اند.

 

6-    مهم ترین انتقاد وارد برنظریه های نسل سوم ،دید ساختاری و جبرگرایانه آنان است که بسیار مورد نقد واقع شده است.تجربه ناشی از مطالعه انقلاب های معاصر نشان می دهد که نقش عوامل مختلف فرهنگی و رهبران انقلابی در همه انقلاب ها نقشی برجسته و طراز اول بوده است.

مشکلات نسل سوم نظریه‌های انقلاب در تحلیل انقلاب‌های جدید، راه را برای نسل چهارم نظریه‌ها، که اکنون در آغاز راه خود است، باز کرد. بدون شک انقلاب اسلامی ایران مهم‌ترین انقلابی بود که نظریه‌های نسل سوم را به چالش کشید.

نقش بارز فرهنگ، رهبری و آرمان در وقوع انقلاب اسلامی، مهم‌ترین افزوده این انقلاب بر مباحث انقلاب‌هاست. انقلاب اسلامی هم‌چنین روایت‌های روشنفکری در خصوص عقل (گسترش آزادی لیبرالیستی) را به چالش کشید. (دریک، 1388،ص 292) عدم دست بردن به اسلحه و حرکت از طریق اعتراضات، راهپیمایی‌ها و اعتصابات عمومی نیز در انقلاب اسلامی با انقلاب‌های پیشین تفاوت داشت .(گرین، 1385،ص 348؛ فوران، 1379،ص 328)

در شرایط جدید، جک گلدستون که پیش از این نظریه‌های انقلاب را در سه نسل قرار داده بود، در مقاله‌ای با عنوان «به سوی نسل چهارم نظریه‌‌های انقلاب» و نیز جان فوران، سخن از ورود محافل علمی و دانشگاهی به نسل چهارم نظریه‌های انقلاب راندند.

به نظر گلدستون:

«به نظر می‌رسد که دوره نظریه‌های نسل سوم انقلاب به سر آمده است، هرچند چیرگی و تسلط نسل چهارم هنوز بوقوع نپیوسته است. این نسل ( نسل چهارم) ثبات را به عنوان مسأله اصلی تلقی کرده و بر شرایطی که رژیم‌ها را در طول زمان حفظ می‌کنند، تمرکز می‌نماید. این نسل نقش برجسته مسائل هویت، ایدئولوژی، جنسیت، شبکه‌ها و رهبری را نشان خواهد داد و به فرایندها و برون‌داده‌های انقلابی به عنوان برآیند تأثیر متقابل کنش‌گران چندجانبه خواهد پرداخت.» (Goldstone,2001,pp 175-176)

به نظر فوران نیز رخداد دو انقلاب ایران و نیکاراگوئه راه را برای ورود به نسل چهارم نظریه‌های انقلاب هموار کرد؛ یعنی نسلی که خود را از دید ساختاری محض و جبرگرایی رهانیده و به عناصر متعددی مانند نقش فرهنگ و ایدئولوژی، بسیج منابع، توسعه نامتوازن و غیره بها می‌دهد. (مشیرزاده،ص 34 ؛ Foran, 1993)

 

اکنون پس از بیان چند مورد از دسته بندی های نظریه های انقلاب ، هشت  مورد از مشهورترین نظریه ها معرفی و ارزیابی می شود.

الف -  مارکس و «زیربنای اقتصادی»

نظریه مارکسی انقلاب از دسته نظریه­هایی است که بر مبنای شماری از پیش فرض‌ها و مفاهیم ویژه موثر بر مفاد نظریه بنا شده است. گروهی از این مفاهیم که در بحث نظریه مارکس باید مورد توجه قرار گیرد عبارتند از: مفهوم دیالکتیک هگل، مادی گرایی اقتصادی، مادی گرایی تاریخی و مبارزات طبقاتی.

مارکس با در نظر گرفتن اصول مادی گرایی دیالکتیک خود، در مورد جوامع انسانی و نظم و ثبات در آنها معقتد به دیدگاه سلطه بوده، می­گوید: طبقه­ای که قدرت و ثروت را در دست دارد بر طبقه­ای که فاقد آن است حکومت می­کند. به عبارت دیگر، وی دولت را ابزار سلطه طبقه بالا بر طبقه فرودست می­داند.

مارکس که از نظر فلسفی یک مادی­گراست، در عالم اجتماع، مادی­گرایی را با اقتصاد برابر دانسته، نقش اول را در صحنه تحولات تاریخی به اقتصاد می­دهد. وی بر این باور است که تاریخ را «واقعیت­های مادی» پدید می­آورند نه اندیشه­ها. جامعه در نظر او دارای «زیربنا و روبنا» است، زیربنا شیوه تولید و ساخت اقتصادی و روبنا مسائل حقوقی، اخلاقی، دینی، سیاسی و غیره می­باشد. هر گاه زیربنا با روبنا ناسازگار باشد، جامعه به بحران و انقلاب کشیده می­شود.(1) مارکس انقلاب را تغییر از یک «مرحله تاریخی» به «مرحله دیگر» می­داند که ناشی از تغییر در شیوه تولید است؛ به عبارت دیگر، انقلاب موقعی به وقوع می­پیوندد که نیروهای تولیدی به حد رشد برسند و توسعه یابند. مراحل فوق به نظر وی عبارتند از: کمون اولیه، برده­داری، فئودالی، سرمایه­داری، سوسیالیزم و کمونیزم، به نظر مارکس در کشورهای فئودالی باید انقلاب بورژوازی و در کشورهای سرمایه­داری پیشرفته انقلاب سوسیالیستی به وقوع پیوندد. در نظریه مارکسی انقلاب از «خود بیگانگی» و «آگاهی طبقاتی» نیز دو مرحله لازم برای وقوع انقلاب هستند.(2)

طبقه حاکم              مدرنیزاسیون (تشدید استثمار)

↓       ↑                         ↓       ↑

طبقه استثمار شده← از خود بیگانگی← آگاهی طبقاتی← انقلاب

 

(شیوه تولید)

 

(A.S. Cohan, 1975, p.56)

 

 

 

ساخت اقتصادی← ساخت روابط اجتماعی

 

ارزیابی آرای مارکس درباره انقلاب

نظریه مارکسی که در عین تجدید نظرها و جرح و تعدیل­های بعدی پیروان مارکس، پایه نظریه­های مارکسیستی متفاوت و متعدد قرار گرفت، از جنبه­های گوناگون مورد ارزیابی و انتقاد واقع شده است. اینک به چند مورد از ایرادات عمومی این نظریه اشاره می­کنیم.

دیدگاه مارکس درباره انقلاب بر مبنای شماری از پیش فرض‌ها و مفاهیم موثر بر مفاد نظریه - مانند مادی گرایی دیالکتیک، مادی گرایی تاریخی و غیره استوار شده است. این پیش فرض‌ها، از سوی نویسندگان مختلف مورد ارزیابی واقع شده و سستی آنها به صورت مکرر مورد تاکید قرار گرفته است. علاقمندان می­توانند در این باره به منابع مربوط رجوع کنند(3) در عین حال که بی­اعبتاری این پیش‌فرض‌ها و مفاهیم، نظریه مارکسی انقلاب را از نظر علمی بی­اعتبار کرده است، اشاره به چند مورد زیر نیز مفید و روشنگر خواهد بود.

نکته مهمی که در نوشته­های مارکس مورد تاکید قرار گرفته، تقسیم امور اجتماعی به «زیربنای» اقتصادی و «روبنای» حقوقی، سیاسی، اخلاقی و غیره است و این که تاریخ را «واقعیت­های مادی» پدید می­آورند نه اندیشه­ها، این سخن مارکس ناشی از بی­توجهی او به عناصری از حیات فردی و اجتماعی است ک باعث تمایز انسان از سایر موجودات می­شود، یعنی تفکر و اندیشه، اراده، اختیار، حافظه و غیره، این عناصر که انسان بدون آنها با دیگر موجودات یکسان می­شود، در تحولات اجتماعی و تاریخی که در واقع افعال انسانها هستند، نقش کلیدی دارند. تاریخ را اندیشه­ها می­سازند و حتی هر گاه شرایط مادی نقش مهمی در تحولات ایفا کرده، مربوط به زمانی است که اقشار اجتماعی شرایط موجود را بی­عدالتی دانسته و آن را با اندیشه­ها و آرمان‌های خود متعارض یافته­اند. حال اگر زیربنا را ساخت اقتصادی یا شیوه تولید ندانیم، تقسیم جامعه به دو طبقه حاکم و تحت استثمار (و قهرا نظریه دولت طبقاتی مارکس و مفهوم نبرد طبقاتی او) و مفاهیم از خودبیگانگی، آگاهی طبقاتی و وقوع انقلاب که در نظریه مارکسی آمده است، با اشکال مواجه می­شود.

این گفته مارکس که دولت همیشه و همه جا ابزار طبقه مسلط اقتصادی است، از جنبه دیگر نیز مورد نقد واقع شده است. زیرا هر چند خیلی از حکومتها در طول تاریخ در دست طبقه مسلط اقتصادی بوده است و این طبقات معمولا برای سلطه بر دولت می­کوشند، اما لزوماً بین این دو ارتباطی برقرار نیست. در همان جهان غرب، یک مثال تاریخی در این باره، دمکراسی­های یونان باستان است که در آن‌ها حکومت رسماً در دست فقرا و نه ثروتمندان بوده است.

هم‌چنین است مفهوم نبرد طبقاتی مارکس، زیرا این مفهوم تنها بر بعضی نمونه­های معدود از مبارزات طبقاتی در انقلاب فرانسه استوار است. مارکس شواهد و مدارک معتبر تاریخی کافی در اختیار نداشت تا ارکان نظریه خود را بر آنها بنا نهد. مثلا در انقلاب انگلستان اساسا مساله مبارزه طبقاتی مطرح نبود. از همین روی مارکس برای تعریف نیروی اجتماعی - اقتصادی در انقلاب‌ها سخت به زحمت افتاده بود. (رالف دارندورلف، 1370، صص 69 - 68)

 مارکس بر اساس مفاد نظریه خود انتظار وقوع انقلاب در کشورهای پیشرفته سرمایه­داری را داشت و انگلس صریحا از انگلستان نام برده بود، اما چنین انقلاب‌هایی به وقوع نپیوست. علت تجدید نظرهای لنین در نظریه­ مارکسی همین خلاف آمدها بود. البته نظرات لنین هم بعدا به همان سرنوشت دچار شد. حتی احزاب کمونیست اروپا که امروزه بسیار ضعیف شده‌اند، به «کمونیزم اروپایی» (Euro Communism) که با اندیشه­های مارکس تفاوت بسیار دارد روی آورده و در کشورهای عقب مانده­تر اروپایی (اسپانیا و پرتغال) یا در فرانسه که ویژگی­های تاریخی و عمومی ویژه­ای داشته است، قدرت بیشتری یافتند(4)

 

 لنین و «نقش مرحله امپریالیزم در عدم وقوع انقلاب»

نظرات افرادی مانند لنین، مائو و غیره به نظرات مارکسیستی مشهور و حاوی نوعی تجدید نظر در آراء و عقاید مارکس می­باشد.

ولادیمیر ایلچ اولیانف مشهور به لنین زیر نفوذ پلخانف در روسیه به مکتب مارکس گروید و هر چند مدعی وفاداری کامل به افکار مارکس بود، تجدید نظراتی اساسی در آرای وی در زمینه انقلاب پدید آورد. از جمله، لنین با توجه به شرایط روسیه تزاری و بر خلاف افکار مارکس معتقد به نقش پرولتاریا در «انقلاب بورژوازی»، کوتاه کردن فاصله انقلاب‌های بورژو دمکراتیک و سوسیالیستی و نقش حزب پیشرو در وقوع انقلاب گردیده، تز «امپریالیزم بالاترین مرحله سرمایه­داری» را مطرح نمود تا به تصور خود بحرانی را که در پایان قرن 19 گریبان مارکسیسم را گرفته بود، حل نماید(5)

امپریالیزم بالاترین مرحله سرمایه­داری - لنین در سال 1916 جزوه­ای به نام «امپریالیزم بالاترین مرحله سرمایه­داری» منتشر کرد. پیش از او نیز افرادی مانند هابسون اقتصاددان انگلیسی در جزوه امپریالیزم (1902)(6)و هیلفردینگ از پیروان اتریشی مارکس در کتاب سرمایه ملی (1910)(7)و نیز نیکلای بوخارین به بررسی امپریالیزم پرداخته بودند. جزوه لنین این پرسش را مطرح می­ساخت که چرا برخلاف پیش‌بینی مارکس هنوز انقلاب در کشورهای صنعتی پیشرفته رخ نداده است؟

 به نظر لنین، امپریالیزم که مرحله انحصارگری سرمایه­داری است، یک مرحله تعویق موقتی انقلاب در کشورهای پیشرفته صنعتی می­باشد و چند ویژگی دارد:

1- تمرکز تولید و سرمایه نهایتا به ایجاد انحصارات مهمی می­انجامد که در زندگی اقتصادی نقشی تصمیم گیرنده دارند. (تمرکز تولید در کارتلها، تراستها و سندیکاها).

2- سرمایه­های بانکی و سرمایه­های صنعتی با هم ادغام می­شوند و خاندان‌های بزرگ مالی به وجود می­آیند.

3- خاندان‌های مالی فوق دست به صدور سرمایه برای کسب سود می­زنند (استفاده از مواد خام و نیروی کار ارزان در صنایع مونتاژ در جهان سوم و کسب بازارهای جدید برای صدور کالا).

4- شرکت‌های سرمایه­داری انحصارگر بین­المللی، جهان را بین خود تقسیم می­کنند.

5- بین پرولتاریا و سرمایه­داران در کشورهای صنعتی برای رفاه پرولتاریا و دوری­اش از انقلاب ائتلاف صورت می­گیرد.

6- چون زمانی فرا می­رسد که دیگر سرزمینی نیست تا بین خود تقسیم کنند، دولت‌های امپریالیستی به جان یکدیگر می­افتند. جنگ‌های بین­المللی باعث تضعیف سرمایه­داری